تبلیغات
:..نوشته های جالب و تفریحات اینترنتی..: - داستان (2)
 
:..نوشته های جالب و تفریحات اینترنتی..:
:..پارسی را پاس بداریم ..: بنی آدم اعضای پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند
storysh درباره وبلاگ


با درود فراوان.
شما گرامیان در این وب می توانید 1-شعر. 2-داستان. 3-چیستان. 4-جوک. 5-ضرب المثل. 6-عکس.
7-درباره مشاهیر جهان و ایران. 8-درباره ی نکات زبان پارسی بخوانید ودیدن نمائید و در اینترنت لذّت خود را با ما همراه شوید.اگر هم دلتان خواست دیدگاه خود را به ما بگویید و اشکال هایمان را به ما یادآوری کنید تا ما آنرا برای شما درست کنیم ...
باسپاس از یاری و کمک شما گرامیان هم وطن
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند

مدیر وبلاگ : شایان فروتن
نظرسنجی
به دیدگاه شما چه نوشته ای از وبلاگ ما بهترین نوشته ی آن است؟










صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


دریافت كد ساعت

اطلاعات کامپیوتر شما



(( ... در نهایت زندگی خوب و خوشی تجربه کردن.))
 
این صدای خانم خرگوشه بود که غصه هزارم خود را برای فرزندانش گفت.
 
اما آن ها خوابشان برده بود و صدای خر و پفشان به هوا رفته بود. روز بعد فرا رسید پس از
 
 
این که بچه خرگوش ها به مدرسه رفتند ما درشان به فکر ساختن قصه خوبی افتاد به فکر قصه مرگ
 
پدرشان افتاد اما گفت خوب نیست که آن حادثه را دوباره به ذهن آن ها برگرداند. اما یک قصه
 
به ذهنش رسید. پس از این که بچه خرگوش ها از مدرسه بازگشتند و پس از انجام تکالیف و
 
خوردن غذا نوبت ، نوبت قصه شب شد یا همان قصه هزار و یکم و مادر شروع کرد :
 
 
مداد رنگی
(( روزی بود روزگاری در یک سرزمین جادویی 10 مداد رنگی کنار هم
 
زندگی می کردند و پسری صاحب آن ها بود که اسمش آریا بود. او پسری
 
بود مهربان و خوب و هر روز با مداد رنگی ها نقاشی زیبایی می کشید
 
(که به قول خودش مثل استاد فرشچیان نقاشی می کشید) عمو تراشه
 
هم مسئول تراشیدن آن ها در هر روز بود و مداد ها کوچک و کوچک تر
 
می شدند آرزوی آقا سبزه این بود که دیگر تراشی در دنیا وجود نداشته باشد
 
تا زندگی آن ها را بگیرد و تبدیل به آشغال تراش کند. این آرزویی بود که دو
 
 روز در ذهن داشت. شبی قلم جادویی به خوابش آمد،
 
خوب پس به خوابش آمد و گفت:(( تو می توانی یک آرزو کنی.)) و آقا سبزه هم از خدا
 
خواست گفت:(( من در این دنیا فقط یک آرزو دارم و آن هم این است که در دنیا تراشی وجود
 
نداشته باشد.)) صبح که از خواب پا شد دید که دیگر عمو تراشه نیست کمی ناراحت شد اما بعد
 
پرید به هوا و فریاد زد:(( هورا!!!)) بقیه مدادرنگی ها هم متوجه این موضوع شدند و بسیار
 
افسوس خوردند و آقا سبزه را سرزنش کردند اما وقتی آقا سبزه جریان را تعریف کرد خیلی ها
 
خوش حال شدند. اما پس از چند روز در تمام دنیا مداد وسیله ای بی ارزش و بی فایده شد و
 
آریا هم از آقا سبزه و دوستانش دیگر استفاده نمی کرد آن ها از  آقا سبزه بسیار ناراحت بودند
و
او هم به اشتباه خویش پی برده بود. اما...
 
این داستان ادامه دارد اگر دوست داشتید می توانید بقیه داستان را حدس بزنید و در نظر ها
بنویسد.
نویسنده ی داستان : آرین فقیهی.
 




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

       نظرات
شنبه 17 بهمن 1388
آرین فقیهی