تبلیغات
:..نوشته های جالب و تفریحات اینترنتی..: - داستان(1)
 
:..نوشته های جالب و تفریحات اینترنتی..:
:..پارسی را پاس بداریم ..: بنی آدم اعضای پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند
storysh درباره وبلاگ


با درود فراوان.
شما گرامیان در این وب می توانید 1-شعر. 2-داستان. 3-چیستان. 4-جوک. 5-ضرب المثل. 6-عکس.
7-درباره مشاهیر جهان و ایران. 8-درباره ی نکات زبان پارسی بخوانید ودیدن نمائید و در اینترنت لذّت خود را با ما همراه شوید.اگر هم دلتان خواست دیدگاه خود را به ما بگویید و اشکال هایمان را به ما یادآوری کنید تا ما آنرا برای شما درست کنیم ...
باسپاس از یاری و کمک شما گرامیان هم وطن
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند

مدیر وبلاگ : شایان فروتن
نظرسنجی
به دیدگاه شما چه نوشته ای از وبلاگ ما بهترین نوشته ی آن است؟










صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


دریافت كد ساعت

اطلاعات کامپیوتر شما



 
                                     :::داستــــان:::
 
                            {   تـــــــــــــــــاج  پادشـــاه  }                                                                 
 
هوای دلنشینی بود صدای جیک جیک کبوتران که گوش را نوازش می داد؛ که پادشاه تصمیم را
گرفت تابرای تفریح به بیرون از قصر برود.
پسران پادشاه و وزیر و سایر کارکنان کاخ ،در کاخ ماندند و شروع کردند به بازی کردن، پادشاه بازی
 تصمیم گرفتند کسی را به عنوان پادشاه انتخاب کنند. که گفتند :(( پسر پادشاه فرد مناسبی است)).
بنابراین او را انتخاب کردند اما دیدند او دارد ناخن هایش را می جود . خجالت کشید ،چون تاج
پادشاهی برای کله ی پوک او بزرگ بود. به همین دلیل نگران شد چون 
می ترسید که همان دانشی که در کله پوکش به سر می برد وبپرد! وقتی تاج را روی سرش گذاشت
 همه از خنده روده بر شدند وکله ی او کاملا تهی شد(بیچاره) . پسر وزیر با غرور تاج را بر سرش
گذاشت اما......ا......ا......ما با صدای بلند گرومب  کاخ پادشاهی به لرزه افتاد چون پسر نتوانست
وزن تاج را تحمل کند و با سر رفت توی دیوار و... راستی چرا گذاشتن تاج آنقدر برای آنها مهم
بود؟این سوالی بود که پسر پادشاه پرسید.
هیچ کسی پاسخ این سوال را نمی دانست و همه به پسر پادشاه خیره شدند!واو هم لبخندی
زد و گفت:((چون در زمان های قدیم مردی بود که تاج های جادویی می ساخت که به دستور پادشاه
آن دوره یک تاجی جادویی برای پادشاه کشور بسازد،سر این تاج این است که ((این تاج بر سر کسی
که راستگو نباشد نمیرود وبر سر او بلاهایی می آید))،به همین دلیل همه فهمیدند که پادشاه
 نمی شوند و نا امید شدند.تصمیم گرفتند که خانه به خانه بروند تا ببینند تاج بر سر چه کسی
 می رود؟؟؟در همین هنگام صدای شیهه اسبی آمد وگرد وخاکی بلند شد،یکی از دوست های پادشاه
آمد و گفت:((پادشاه مریضی سختی پیدا کرده اند واحتمال مرگ ایشان در همین حال نزدیک
 است،،یکی را برای پادشاهی انتخاب کنید،،.))در همین حال اشک از چشمان غمگین پادشاه همچو
 دریایی از غم به پایین آمد.
دلقکی هم که در آنجا بود او را به آرامش دعوت کردوبه او دلداری داد.
ناگهان،باز هم صدای اسبی آمد؟؟کسانی که برای امتحان تاج پادشاه در شهر رفته بودند
باز گشته بودند.آنها قطع امید کرده بودند چون تاج در شهر بر سر هیچ کسی نرفته بود.
امّا...امّا....ناگهان کسی گفت:((چرا پسر آشپز را امتحان نمی کنید؟می دانم که به او نمیخورد
ولی شاید شد؟؟
پسر آشپز را آوردند تا ببینند آیا تاج بر سر او می رود یا نه؟؟همه در آن لحظه چشم  به تاج
پادشاهی دوخته بودند که.....ناگهان تاج پادشاهی به سر آن پسر آشپز رفت.
 
•و او با وشحالی فریاد زد:«...
 
به نظر شما این داستان چه جوری بود؟؟؟
 
شما میتوانید حرف آشپز راستگو را حدس بززنید...
 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

       نظرات
شنبه 17 بهمن 1388
آرین فقیهی